

وگه گاهی که چند جمله
بروی برگی از کاغذ
به روی صفحه گلبرگ
"به گلبرگ زمان گویم"
نگارش می نمایم من،
به ناگاهی خودم را من
به روی سنگ داغ و تلی از ماسه
به روی آن سیه جاده
و آن بیچاره نو آموز
که پایش از صلبی جاده
ترک برداشته و خسته
و آن ناپخته راننده
که با سرعت چنان کوبید برما
که بعد از لحظه ای دیگر میان خون و خاک و داغی جاده ای
دو دیده باز
اما...
همه دنیا به پیش دیدگانم تار
سماواتم به دور سر ، چرخان
عجب رحمی نمود بر ما خداوندم
که باز هم زنده هستم
خدایا شاکرت هستم
دوستان، جملگی طاعت قبول
در شب قدر آن دعاهاتان قبول
بعد از آن، من شادی و عمــری دراز
می کنم از بهر تو از نزد ایزد من نیاز
بار الــــها از تـــو می خواهــــم که بـاز
تا یکی دیگر صیامی ما بمانیم سر فراز
دوستان عیدتان مبارک.
بجز از علي که گويد به پسر که قاتل من
چو اسير تست اکنون به اسير کن مدارا
بجز از علي که آرد پسري ابوالعجائب
که علم کند به عالم شهداي کربلا را
چو به دوست عهد بندد ز ميان پاکبازان
چو علي که ميتواند که بسر برد وفا را
نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت
متحيرم چه نامم شه ملک لافتي را

شبانگاهان تا حریم فلک چون زبانه کشد سوز آوازم
شرر ریزد بی امان به دل ساکنان فلک ناله سازم
دل شیدا حلقه را شکند تا برآید و راه سفر گیرد
مگر یک دم گرم و شعله فشان تا به بام جهان بال و پر گیرد
خوشا ای دل بال و پر زدنت، شعله ور شدنت در شبانگاهی
به بزم غم دیدگان پری جان پرشرری شعله آهی
بیا ساقی تا به دست طلب گیرم از کف تو جام پی در پی
به داد دل، ای قرار دلم، نو بهار دلم، می رسی پس کی؟
چون آن ابر نو بهارم من
به دل شور گریه دارم من
می توانم آیا نبارم من؟
نه تنها ازمن قرار دل می رباید این شور شیدای
جهانی را دیده ام یکسر غرق دریای ناشکیبایی
بیا در جام مشتاقان گل افشان کن، گل افشان کن
به روی خود شب مارا چراغان کن، چراغان کن
چون آن ابر نوبهارم من
به دل شور گریه دارم من
می توانم آیا نبارم من
به کدامین سوگند
من قسم یاد کنم
که به تو
به تو و عشق تو ایمان دارم
و تو را در بن اعماق وجودم می یابم
ای که از دورترین فاصله ها، نزدیکی!
تو بدان
که در این عصر و دیار
که هماره همه در سعی و تلاشند
که ز بال یکی سنجاقک
کوهی از سست ترین ها سازند
و در افکار خود آن را به عظیمت، تجسم سازند
من به حُبی که از آن، ناب تریم عشق تبلور یافته
من به آن عشق ارادت دارم
و به تو
به تو و عشق تو ایمان دارم.
دانی بی تو، دستي به قلم نبرده بودم؟
بي یـــاد تو زورقــي به بر نبــرده بودم؟
موج و طوفــان و شب تار غيـبت
بي روي تو آرام بسر نبرده بودم؟
داني كه حضورت به چراغي ماند؟
بي نــور تو قلبم بسفر نبرده بودم؟
اي رهبر كشتي وجودم، با زورق عشق،باز آ
بي عشق تو شامـــم بسحر نبــــــرده بودم.
